دل نوشته 1
سلام شیرینی زندگیمون پسر قشنگم
این روزها تمام وقتمو پر کردی اونقدر که گذر زمان را متوجه نمیشم صبحها باهم بازی میکنیم و عصرها میریم پارک.دیروز واسه ی اولین بار سوار تاب شدی با اینکه نمیتونستی بشینی و سر میخوردی پایین اما خوشت اومده بود.فردا باید دوباره واکسن بزنی واکسن 6 ماهگیت دارم از غصه ی اون لحظه ای که دردت میگیره و گریه میکنی دلم میترکه و چشمام پر از اشک میشه اما چاره ای نیست عوضش مریض نمیشی تو پسر قوی هستی.دوست دارم همیشه لباتو خندون ببینم.دلم واسه ی باباجان و مادرجون تنگ شده ،مامانیت تمام غربت و تنهایی توی این شهرو به جون میخره چرا که تمام دلخوشیش اینجا شما هستی و بابامیثم. شاید شما هم وقتی بزرگ بشی مجبور بشی بری یک جای دورتر کاش اینطور نشه آخه من طاقت دوریتو ندارم حتی یک لحظه
. اما از خدا میخوام همیشه هرجا هستی خوش باشی و بدونی که مامان و بابا عاشقتن و منتظر نگاهها و لبخندهای قشنگ تو. 
دوستت داریم خیلللللللللللللللللللی زیییییییییییییاد
![]()
این عکسای قشنگو بابامیثم واسه ی وبلاگ شما درست کرده
مرسی بابا





اینم اولین تاب سواری جوجوم






دل نوشته 1
